وقتی روزها و ساعتها رو به انتظار دیدنش سر می کنی ، همش به این فکر می کنی که چه طوری باهاش برخورد کنی ، وقتی دیدیش بهش چی بگی و ساعتها در خلوت ذهنت باهاش حرف می زنی .هر ساعت و ر روز منتظر هستی که بیاد و برای اومدنش با امید به لحظه ها نگاه می کنی و به امید دیدارش در روز دیگر ساعت های پایانی امروز رو به انتها می رسونی .
تو یکی از همون روزهای که منتظرش هستی از راه می رسه و خیلی سرد و معمولی سلام میده و تو با گشاده رویی باهاش برخورد می کنی و این بار این اون هست که با تعجب نگاهت می کنه.
نمی دانم به واقع نمی دانم آیا من اشتباه کرده ام و با اشتباهم تو را نیز معذب کرده ام ، نمی دانم چرا در این رفت و آمدها به حضورت عادت کرده ام و هر روز انتظار آمدنت را می کشم و بعد از رفتنت باز انتظار من آغاز می شود ، گاه تصمیم می گیرم کمتر به آقا بزرگ سر بزنم و یا اگر دیدمت کمتر در مقابل دیدگانت ظاهر شوم ، نمی دانم چرا زمانی که من سرد و بی تفاوت می شوم نگاهت گرم و پر از مهربانیست و زمانی که نگاه من گرم می شود تو سرد و سخت می شوی و ترسی عجیب وجودم را فرا می گیرد.
ترس از اشتباه اندیشیدن و اشتباه قدم برداشتن و دیگری را با اعمال و رفتار خود آزردن ؛ ترس از مواجه شدن با سراب تصوراتم و به تنهایی خزیدن در تاریکی لحظه ها.
در هنگام ترس و مواجهه شدن با هجوم فکر و خیال توان مقابله و تحمل این همه جریان و اتفاق را در خود نمی یابم و تنها تصمیم می گیرم همه امور را به خود خدا واگذار نماییم و به جای فکرهای مزاحم خود را با باورهای که دوست می دارم دلگرم کنم.
عاقبت این نگاه ها و کلام ها را نمی دانم اما به واق به مدد و یاری خدا ایمان دارم و همه امور را به خود او واگذار می کنم
یاد خدا تمامی اندیشه های ناخوشایند را به یکباره بی رنگ می کند و آرامشی ژرف را بر وجودم جاری می کند .
دل نوشته امروز : التماس به خدا شجاعت است ، اگر برآورده شد رحمت است، اگر برآورده نشد حکمت است ، التماس به خلق ذلت است ، اگر برآورده شد منت است، اگر برآورده نشد خفت است !
نویسنده » نازنین » ساعت 11:33 صبح روز جمعه 14 تیر 1387
گاه در زندگی آدمی به نقطه ای از زندگی خود می رسد که به جای عشق و وفاداری ، بی وفائی را تجربه می کند و به جای مهربانی نامهربانی را در قلب صادق خود احساس می کند .با وجود تمامی بی مهری ها ، بی وفایی معشوق خود را انکار می کند و به دنبال عشق خود راهی می شود.عشقی که چون گذشته به آن وفادار است و چون روزهای اول آشنایی آن را محترم می شمارد .
عشقی که هنوز آن را باور داشته و یا شاید نه ، شاید دیگر عشق خود را باور نداشته و درباه آن دچار تردید شده .عشقی که با تمامی وجودش آن را دوست داشته و اینک و اینک برای اثبات پاکی معشوق خود و یا اثبات بی وفائی او همراه و هم پایش می شود.همراه می شود تا با چشمان خود شاهد بی وفایی هایش شود ، شاهد بی وفایی های عشق متظاهر خود شود و در این راه غرور خود را زیر پا می گذارد و با هر بار خرد شدن احساس خود بهتر می تواند آن بتی را که از عشق خیالی خود داشته را در وجود خود بشکند و باور کند تمامی ناباوری های حقیقی را.
حال که آن عشق پوشالی را در ذهن و روح خود نابود کرده بهتر می تواند به اول خط رفته و از نو آغاز کند....
دل نوشته امروز :میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .تو تنها نیستی .تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم.
نویسنده » نازنین » ساعت 8:41 عصر روز دوشنبه 10 تیر 1387
وقتی دور و برت به قدری شلوغ میشه که از شلوغی حواست به دور و برت کمتر میشه ، وقتی که می خوای حواست به همه چیز باشه اما تو اون شلوغی اونی رو که باید متوجه حضورش بشی ، نمیشی.تو اون شلوغی یکدفعه اونی رو که انتظار دیدنش رو نداری رو می بینی و تو همون سرو صدا می بینی که رفت ؛ بدون هیچ حرفی .
میری تو فکر ، فکرای جورواجور میاد سراغت ، داری حرف میزنی اما فکرت هم داره با خودش حرف میزنه ، داری می خندی اما فکرت بهت دهن کجی میکنه ؛ داری گوش میدی اما فکرت دلت رو نصیحت میکنه ، یعنی چی ، چرا هیچ حرفی نزد ، اصلا واسی چی باید حرفی میزد مگه من با بقیه چه فرقی داشتم ، مگه با همه حرف زده ؛نکنه بیخیال شده ؛اصلا مگه خیالی هم داشته ؛ دیدی فکر و خیال بیخودی خودت بود ،؛ دیدی حتی سلامی هم نکرد ؛ وبا خودت میگی دیدی همش تقصیر خودت بود ؛ این هم نتیجه این همه بی تفاوتی ، آخه مگه میشه آدم به کسی که بهش علاقه داره این همه سرد برخورد کنه .
تو اون سرو صدا حس میکنی که نیروت داره تموم میشه ؛ نشستی و مشغول حرف زدنی اما بقدری ذهنت خسته هست که می خوای هر چه زودتربا جواب دادن طرف مقابلت از دستش راحت بشی و با خودت تنها باشی ؛ اما بعد از این تنهایی خیلی سخت میشه چون دیگه تو تنهای هات حتی فکر داشتنش رو هم نمی تونی داشته باشی ؛ چقدر یکدفعه همه چیز